ظریفی از دوستان، پرسش و پاسخ شعری سه نفر از شاعران خوش ذوق هم وطن مان را برای من فرستاده است که تقدیم می شود (۱):

"حميد مصدق"/ شاعر در خرداد سال ۱۳۴۳ ه.ش. شعری سرود:

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي

و هنوز

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا باغچه ي کوچک ما سيب نداشت؟

بعدا "فروغ فرخ زاد"/ شاعر در جواب سروده ی "حمید مصدق" این گونه سرود:

من به تو خنديدم

چون که مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي

باغبان باغچه همسایه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا که با خنده ي خود

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه ي تلخ تو را

و من رفتم

و هنوز

سال هاست که در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض نگاه تو تکرارکنان

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چه مي شد اگر باغچه ي خانه ي ما سيب نداشت؟

و حالا بعد از سال ها، "جواد نوروزی"/ شاعر جوان پاسخ دو شاعر بلندآوازه ما را این چنین می دهد:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که

روی خاک افتادم

من که پیغامبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندانِِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

هر دو را بغض ربود ......

دخترک رفت ولی

زیر لب این را گفت:

ـ او یقیناً پی معشوق خودش می آید!

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

ـ مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد!

سالهاست که پوسیده‏ام آرام آرام!

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

ـ این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

(۱) گزارش، کار من است.